این وبلاگ شامل دلنوشته های ستاره است که مطالب ادبی و اجتماعی را در بر می گیرد اين نكته قابل ذكر مي باشد كه اکثر مطالب درج شده در اين وبلاگ به طور كامل توسط خودم نوشته شده است و دوستان براي كپي برداري لطفا منبع را ذكر نمايند
احتمالا تا تولد امیر مهدی دیگه نتونم آپ کنم. برامون خیلی دعا کنین
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:6
توسط ستاره
|
( )
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:27
توسط ستاره
|
( )
سلام دوستای خوبم کمتر وقت میشه بیام اما بازم به یادتون هستم
التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:28
توسط ستاره
|
( )
چه روزها كه یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:12
توسط ستاره
|
اینم جیگر خاله حاج رضا ( )
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 6:49
توسط ستاره
|
( )
شبی غم با دل من گفتگو كرد
مرا با چشم هايت روبرو كرد
دلم می گفت هرگز عاشقت نيست
ولی دست دلم را گريه رو كرد
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 6:58
توسط ستاره
|
جملاتی از بزرگان ( )
در دنيا جا برای همه هست پس بجای اينكه جای كسی را بگيری بكوش كه جای خود را پيدا كنی.( چاپلين )
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند پس فاصله ميان اين دو را زندگی كنيم.( سانتابان )
به همه عشق بورز، به كمتر كسی اعتماد كن ،و به هيچكس بدی نكن.( شكسپير )
چنان باش كه بتوانی به ديگری بگويی مثل من رفتار كن. (كانت )
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:11
توسط ستاره
|
و اما عشق... ( )
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:20
توسط ستاره
|
دیوانگی ( )
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟! ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 6:56
توسط ستاره
|
سودوکوهای حل نشده ( )
يك ميهماني بزرگ ، جشن شكرگزاري، خرمن كوبي و يا شايد عروسي چند باره ارباب. صداي ساز ، رقص دختركان ، عوعوي سگان زير نور مات مهتاب.
كسي شانه عريان زني را بوسيد. ماري از نگاهم به درون خزيد. در دلم چيزي فروريخت. همان حس مزخرف زنانه! جاي بوسه كبود می شود. سند رسوايی دختركي پاكدامن يا زنی....
( آه! اين روزها دلم بدجور هوايی می شود. حتی تو هم مرا نمی خواهی. و اين يعنی زنده به گور شدن!)
كلبه تاريك ، كابوس هاي شبانه. ظرفيت تكميل است. در آسانسور بسته شد. صداي قهقهه مي آيد. دستي سعي دارد مرا به درون بكشد. فرار مي كنم و راه پله ها را پيش مي گيرم. پله هايي به تعداد حجم قدم هاي سكوت و تنهايي...
بستري سرد ، سودو كوهاي حل نشده ، هيبتي خسته از واژه تكراري"دوستت دارم"، عطر تهوع آور دروغ ، و دوباره دستي كه دراز مي شود. مطمينم اين بار ديگر اجازه نخواهد داد! اما...دوباره تنفر فراموش شده ، لذت آميخته به ترس، و ملحفه اي كه ظاهرا به زور كنار زده مي شود ، رها شدن در آغوش يك غربتي يك غريبه جيغ هايي خفه و تسليم! و بعد سنگيني ، بي حالي و فراموشي براي چند تانيه...
يك وان پر از خون. ناپاكي را خواهد شست؟ سقوط به دنياي كودكي ، تند شدن دور چرخ و فلك،جيغ هاي خفه ، لذت آميخته به ترس، و پرده هايي كه كشيده مي شود. دختر ماه زيباتر از هميشه به روزگار تبريك مي گويد. باز هم آخر بازي اوست كه برنده هميشگي است !
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:21
توسط ستاره
|